بچه بوديم؛ چهارم يا پنجم دبستان. غروبها توي كوچه آجر ميكاشتيم و فوتبال بازي ميكرديم و وقتي هوا تاريك ميشد، دور هم جمع ميشديم و گپ ميزديم.
چند وقتي بود كه كسي به جمعمان اضافه شده بود. سه، چهار سال از ما بزرگتر بود. به خيالمان دنيا را بيشتر از ما ديده بود. توي حرفهاش از جاهايي قصه ميگفت كه براي ما (كه دنيامان فقط دو، سه خيابان و چند كوچه داشت) قصه هزار و يكشب و افسانهي عليبابا بود.
يكروز آمد و گفت: «چند روز پيش با يكي از دوستام رفتم گوهردشت...»
همهي ما چشمهامان ورقلمبيده بود و گوش سپرده بوديم به حرفهاش:
«... نميدونيد كه! خيلي خرپولاند...» و دنبال شاهد مثالي ميگشت براي حرفش كه پيدا كرد:
«... مثلا تو يكي از كوچهها دو، سهتا دختربچه داشتن بشقابپرنده بازي ميكردند. فكر ميكنيد چي رو به همديگه پرت ميكردند؟» خودمان با درِ سطل آشغال بشقابپرنده بازي ميكرديم و منتظر بوديم كه عجيبترين چيز ممكن را بگويد:
«... باور نميكنيد كه! يكي وايستاده بود اينور كوچه و از اين سيديها گرفته بود دستش و داشت پرت ميكرد براي رفيقش.»
يكي از بچهها پرسيد: «طاهر! سيدي چيه؟» و او با دستش گردي سيدي را نشانمان داد و گفت كه چيزي است مثل نوار كاست براي كامپيوترها. بعضي بچهها هم مغرورانه سر تكان دادند كه ديدهايم.
ما از تعجب شده بوديم جغد و او هم مفتخرانه ايستاده بود كنارمان. از آن وقت، شبها با ترسولرز اسم لوحفشرده را هجي ميكردم. چون نميدانستم بالاخره سيدي درست است يا ديسي؟
چند وقتي بود كه كسي به جمعمان اضافه شده بود. سه، چهار سال از ما بزرگتر بود. به خيالمان دنيا را بيشتر از ما ديده بود. توي حرفهاش از جاهايي قصه ميگفت كه براي ما (كه دنيامان فقط دو، سه خيابان و چند كوچه داشت) قصه هزار و يكشب و افسانهي عليبابا بود.
يكروز آمد و گفت: «چند روز پيش با يكي از دوستام رفتم گوهردشت...»
همهي ما چشمهامان ورقلمبيده بود و گوش سپرده بوديم به حرفهاش:
«... نميدونيد كه! خيلي خرپولاند...» و دنبال شاهد مثالي ميگشت براي حرفش كه پيدا كرد:
«... مثلا تو يكي از كوچهها دو، سهتا دختربچه داشتن بشقابپرنده بازي ميكردند. فكر ميكنيد چي رو به همديگه پرت ميكردند؟» خودمان با درِ سطل آشغال بشقابپرنده بازي ميكرديم و منتظر بوديم كه عجيبترين چيز ممكن را بگويد:
«... باور نميكنيد كه! يكي وايستاده بود اينور كوچه و از اين سيديها گرفته بود دستش و داشت پرت ميكرد براي رفيقش.»
يكي از بچهها پرسيد: «طاهر! سيدي چيه؟» و او با دستش گردي سيدي را نشانمان داد و گفت كه چيزي است مثل نوار كاست براي كامپيوترها. بعضي بچهها هم مغرورانه سر تكان دادند كه ديدهايم.
ما از تعجب شده بوديم جغد و او هم مفتخرانه ايستاده بود كنارمان. از آن وقت، شبها با ترسولرز اسم لوحفشرده را هجي ميكردم. چون نميدانستم بالاخره سيدي درست است يا ديسي؟
